شاهزاده ی من

پسرم عشق من و باباشه

نه ماهگی گل یاسم

 دست میزنی اره خیلی قشنگ دست میزنی و دستات رو خیلی با ناز  تکون میدی مثل یه جور رقص خاص میمونه که تا حالا نمونش رو ندیدم.... انگار با نگاه کردن بهشون جادو میشم ... واقعا زیباست ... وقتی  نوازشت میکنم و یا پشتت رو ماساژ میدم چشمات رو خمار میکنی لبخند گوشه ی لبت میشینه و پشتت رو میکنی مادامی که ماساژ ادامه داره اما به محض اینکه دستم رو بردارم از پشتت ودیگه احساسش نکنی سریع برمیگردی به چشام نگاه میکنی و میخندی بعد دوباره پشتت رو میکنی یعنی من کشته این سیاستاتم خیلی خوشگل خر میکنی ادمو مامانم اسمت رو گذاشته تن ناز از بس که عشوه گری و با اون چشا و خنده هات همه رو دیوونه میکنی بریم سراغ عکسای این ماهت قرب...
2 تير 1394

8 ماه گذشت

میخوام از تو بنویسم  از تو که تموم زندگی من شدی و جونم به جونت بستس تمام فکر و ذکرم شدی تو انگار بدون تو من تهی هستم  هیچ کار نمیتونم بکنم حتی خوش گذرونی   حالا از خودت بگم ناز ماه مثل همیشه خواستنی اما این ماه خیلی به بابات ابراز علاقه کردی و تو گریه هات فقط بغل بابات ساکت می شدی و بالاخره صدای خوشگلت حرف معنی دار <<با >>رو ادا کرد ای بی معرفت همه بچه ها ما میگن  فیلمش هم هست خیلی قشنگ با رو ادا کردی اول لبات رو به هم میچسبوندی و باز میکردی تا بالاخره گفتی نمیدونی چه ذوقی کردم اگه ما میگفتی که دیگه ذوق مرگ میشدم احتمالا مصلحت بوده برات این ماه یه توپ بزرگ و یه سری وسایل اموزشی بیبی یور...
25 آذر 1393

هفت ماهگی مهرسام جونی

سلام پسر عزیزم هفت ماهگیت مبارک پاهات نسبت به قبل خیلی قوی شده وفتی دستات رو میگیرم و پات رو زمین قرار میگیره قیافت دیدنی میشه ابروهات رو میدی بالا و خنده کل صورتت رو پر میکنه و با خوشحالی تند تند قدم برمیداری گاهیم از شدت هیجان پاتو رو پات میزاری از توپ بازی خسته نمیشی و خیلیم قشنگ توپ رو با پات کنترل میکنی و شوت میزنی هنوزم عاشق چایی هستی و چیزی که زیاد در خونه ما سرو میشه همینه هر دفعه چشمات رو مظلومانه به چایی مبندازی و زیر لب غر میزنی و لباتو اویزون میکنی گاهی چایی رو نزدیکت میارم انگار تموم دنیا رو بهت داده باشن چنان خوشحال و راضی میشی سریع دستت رو میگیری به فنجان چای و اونو نزدیک لبات میاری اما قبل اینکه برسه دهنت مجبورم ازت...
25 آبان 1393

6 ماهگی یکی یه دونه ام

سلام پسر عزیز دردونه ام فرداجمعه اس و شما 6 ماهه میشی پدرت تصمیم گرفت امروز سر کار نره و با هم بریم بهار برای شما خرید کنیم همه چیز قشنگ و رنگارنگ بود از اونجایی که هوا سرد شده بود و پتوت زود زود کثیف میشد تصمیم داشتیم یه پتو دیگه واست بخریم که مامانی جون پیش دستی کرد و کله شیرو واست خرید خیلی دوسش داری وقتایی که بیقراری میکنی و اونو روت میندازم میخندی و چشمات و خمار میکنی و دل منو اب میندازی یه ژیلت شلوار مخمل خریدیم که هم خیلی بهت میاد هم خیلی به دردت خورد و منم یه سرهمی مخمل بامزه پسندیدم برات اما سایز 6 ماهش بهت نشد ماشاالله قدت بلنده برا یکسال رو برداشتیم خلاصه رفتنی یه پیرهن قرمز و خیلی نرم چشم پدرت رو گرفت اما هنوز برا اندازه ...
24 مهر 1393

پنج ماهگیت مبارک گل قشنگم

  مهرسام عزیزم تو روز به روز زیباتر میشی و کارات که دیگه مجنونم کرده... وقتی میام بالا سرت می ایستم دستات رو تا اونجا که میتونی باز میکنی به علامت اینکه بغلت کنم وای که وقتی اینجوری دست و پا میزنی و نگام میکنی هر چی دستمه میزارم زمین و تورو برمیدارم حتی اگه ساعتها طول بکشه و ادامه پیدا کنه هر بار همون قدر ذوق زده میشم از اینکه تقلا میکنی بیای بغلم نمیدووونی تا چه اندازه مشعوف میشم نمیدونی از وقتی دنیا اومدی من و پدرت چه جوری روزارو شمردیم تا تو ما رو بشناسی عشقمونو بفهمی حالا دیگه هر موقع می غلتی و به شکم میشی ذوق میکنی و میخندی و دنیارو با اشتیاق از زاویه جدید نگاه میکنی خیلی تلاش میکنی شیشه ش...
23 مهر 1393

عسلکم چهار ماهگیت مباررررک

  قربون اون نگاهت شم انقدر نااااازززه فدات شم که چشات با لباسات ست جیگررررررر دوست دارم میدونی یعنی چی؟ دووووووووووست دارم به وسعت زمین و اسمون دوست دارم الهی همیشه سالم و سلامت باشی پسر نازم و من شاهد موفقیت روز افزونت باشم یه دونه ی من و بابایی ...
25 مرداد 1393

کارای شیرینت

سلام پسر خوشگلم چند روز ديگه ماهگرد چهارمته و من ميخوام از کاراي شيريني که اين ماه کردي بنويسم   اولين شيرين کاريتو بابايي کشف کرد تو يه روز گرم تابستوني که بابا از سرکار خسته کوفته اومده بود و فقط به خاطر روي گل تو استحمام کرده بود موقعي که بغلت کرده بود و ميبوسيدت يه دفعه مثل هميشه با ذوق صدا کرد پاني پاني کجايي بيا بياااا اومدم ديدم وقتي بابايي سرتو بوس ميکنه... چشاتو محکم ميبندي و منم افتادم به ماچ و بوسه که ديدم خبري نيست   باز بابات تند تند ماچت کرد  توام زود زود چشاتو بستي خلاصه تا شب سر اين قضيه دعوا داشتيم و من گفتم احتمالا به خاطر سيبيلاشه شب که شد ماماني اينا اومده بودن ببيننت بابايي شروع کرد به بوس ...
20 مرداد 1393

ماهگرد سومت مبارک

پسر خوشگلم تو امروز 3 ماهه شدی یعنی حرفی برای توصیفت پیدا نمیکنم روز به روز شیرین تر از قبل میشی درست مثل رویایی هر روز صبح با صدای خنده ات بلند میشم که با ذوق تقلا میکنی  و واسه شیر دست و پا میزنی تا میام بالا سرت با لبخندت اشتیاقمو واسه در اغوش گرفتنت صد چندان میکنی خنده و خنده بازم خنده کارت همش همینه انشاالله که همیشه بخندی عزیزم بخند تا دنیا به روت بخنده تازگی ها همش از خودت صدا درمیاری و من هلاک تن صداتم خیلی خیلی قشنگه اینو من نمیگم همه میگن صدات واقعا دلنشین هنوز حرف نمیزنی اما صدایی که از حنجره ات درمیاری فوق العادس گریه هات هم سوزناک و در عین حال ادم از شنیدنش سیر نمیشه گردن خوشگلت رو کامل و یکنواخ...
2 مرداد 1393